-
بیست و هشت آذر
1398/09/28 02:46
از ناراحتی هام گفتم براش آروم آروم اشکام ریخت ولی گفتم تموم انتظاراتی که ازش داشتمو گفتم هیچ حرفی نزد و گوش کرد میدونستم گریه میکنه ولی گفتم پشت سر هم تایپ کردم گفتم تموم روز های خوبمو ازم گرفتی تموم دلخوشی هامو فقط نوشت اگه بازم هست بگو .....گرمه خیلی گرمهههه از شدت گرما خوابم نمیبره
-
بیست و هفت آذر
1398/09/27 14:07
درستش میکنم هم خودمو هم زندگیمو به وقت ۲۷ آذر
-
22آذر نود و هشت
1398/09/23 00:41
تمام تلاشم را میکنم که هیچگاه کودکی در بطنم رشد نکند سنگ دل شدم و دل کودکی را آزرده کردم هرچقدر سمج بود هرچقدر تربیت نشده بود وبقدری روحش آزرده بود که حتی تحقیر برایش عادی و حتی بامزه بود هیچکس حوصله اش را نداشت و به حرفش گوش نمیداد و هرچند پراز بغض نهفته بود و این باعث شده بود تندرو و بداخلاق باشد با همه ی اینها من...
-
21آذر نود هشت
1398/09/21 13:19
نیمچه یار پاشده اومده از دیروز ساعت ۲ توراه بود و امروز رسیده ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه رسیده رفته خونه مادرش و هنوز ندیدمش .خب بی عرضه یا زن نگیر یا اگه زن میگیری اینقد شیر مادرتو نخور پس ....گفتم برا ناهار بیا اینجا گفت نه دستتون درد نکنه گفتم اوکی و تو دلم گفتم بشین تا تو این سه روز حتی یبار تعارفت کنم چه برسه به دعوت برو...
-
20آذر نود وهشت
1398/09/20 21:16
سلام فرزندم راستش را بخواهی الان که از حمام آمدم چشمانم قرمز است و حتما آنقدر باهوش هستی که بفهمی دلیلش اب داغ و گاز محبوس شده و هزار چرت و پرت دیگر نیست گریه کردم زار زار برای تو برای اینکه مادری داری که روحش هزار تیکه است برای تو برای تویی که مادرت مادر کودن و ساده لوحی داشته وهمین کافیست که نابود شود همه ی زندگی اش...
-
18
1398/09/20 12:33
اومدم اینجا طاقتم نمیاد زهر ترین روزا رو میگذرونم میرم اونجا بازم طاقتم نمیاد بس که روزای تلخیه چیه این ادمی احمق؟ بالاخره قراره کجا آروم بگیرم ؟
-
17
1398/09/17 23:08
بغض داره خفم میکنه چرا آخه چرااا
-
16
1398/09/17 02:06
به نیمچه یار گفتم تاحالا بغلم نکردی بغلی که به سک.س ربط نداشته باشه بهش گفتم بشین فکر کن تا حالا شده همینجوری بغلم کنی؟ نشده .اگه بغلم کردی یا قبل از سک.س بوده یا بعداز سک.س و تمام خیلی راحت گفت خب ما زمان زیادی رو باهم نیستیم خب لامصب پس چرا همیشه وقت برا سک.س داری تووو
-
15
1398/09/17 02:02
رفتم مطرب رو دیدم بجاش فیلم خوبی بود هزر بار آرزو کردم نیمچه یار هم پایه بود فیلم ببینیم عکس بگیریم کتاب بخونیم موسیقی گوش بدیم پیاده روی کنیم و هزار دوست داشتنی دیگه ولی چیزی که برای نیمچه یار مهمه نماز قرآن روزه و کارش و سک.س هست همین فقط . کاش به خاطر دور شدن از پدرم با نیمچه یار ازدواج نمیکردم
-
14
1398/09/10 09:59
♥️ آقای عزیز؛ مثل شازده کوچولو که مسئول گلاش بود، تو هم مسئول دلتنگی من هستی. مسئول این حس چسبنده به قلب، به جدار سرخرگها که پخش میشود در تن و نفوذ میکند در جان. آدمهای دلتنگ بینشانهاند، برای همین است که همیشه خیال میکنند در این حس، تنهایاند. علائم دلتنگی نادیدنیست و نمیشود آن را با تنگی دل و مچاله شدن...
-
13
1398/09/07 14:48
تو بغلش گریه کردم زار زدم داغی اشکاش تا عمق وجودمو سوزوند دختر خوبیه و دوسش دارم زار زدم و از همچی گفتم وتقریبا خالی شدم فقط لباسم خیس اشکاشه و اینکه هیشکی اینجوری بغلم نکرده بود حتی نیمچه یار !
-
12
1398/09/06 22:47
دارم خفه میشم از بوی تعفن دورویی چقدر تا کجا هرچیزی را حدی است به خودت بیا دختر
-
11
1398/09/06 19:33
باید ها ونباید های زندگی یک شخص ۹۰ درصد شخصیت یک آدم قبل از ۷ سالگی او ساخته شده چه زیبا گونه بنده ی جبریم!
-
10
1398/09/06 14:40
من کیم؟ چه علایقی دارم؟ چه چیزی خوشحالم میکنه ؟ چی غمگینم میکنه؟چی عصبیم میکنه ؟چی باعث میشه از ته دل بخندم؟چه رنگی دوست دارم؟ چه غذایی مورد علاقمه؟چه کتابی؟ به چه گرایشی علاقه دارم؟هدفم چیه؟ ادم های حقیقی زندگیم کین؟ ادم هایی که حال دلم باهاشون خوبه کیان؟ دشمنام حتی؟ . . . . . کلی ترین سوال هایی که هر شخصی حتی در...
-
9
1398/09/05 22:20
صداشو گوش میکنم و جرئت میکنم دوباره و سه باره هم پلی کنم عجیب غمگینه و این عجیب غم است که به دلم نشسته یادم شد بهش بگم مواظب خودت باش جانکم هزار بار هم که بگم نمیشنوه نمیشنوه نمیشنوه
-
8
1398/09/05 20:46
گل بگیرن زندگی رو بی رمق افتادم و نای بلند شدن نیست .ولی میدونم اونی که پیروز میشه من نیستم
-
7
1398/09/05 10:36
به شدت آدم تنوع طلبی ام نمیتونم جایی ساکن بشم و ریشه بزنم و زندگی کنم کلافه میشم حتی اگه دنج ترین گوشه دنیا هم مال من باشه فقط برای چند روز قابل تحمله تو بگو مرغ سرکنده ای که بی آشیانه
-
6
1398/09/04 12:43
عذاب وجدان دارم که میتونستم کنارش باشم و قطعا حالش بهتر میبود ولی نیستم دریغ کردم خودمو تو بگو چه کسی باید باشه که نیست؟ اینکه نیست رو میبخشی؟
-
5
1398/09/03 14:03
کنارم نشسته و داره به دوستش انتگرال یاد میده خوب صحبت میکنه ولی زیادی پر ادعاست .انتگرال آموز دیشب تا نصف شب بیدارم نگه داشته و گله وشکایت از دست شوهرش و هر ثانیه آه کشیده از اینکه من چقدر خوشبختم و آرزو دارد جای من باشد.نیم ساعت بعد به طرز خیلی مسخره ای با نیمچه یار دعوا کردم
-
4
1398/09/03 08:15
10+6 از ۱۸ ساعت شبانه روز 10+6 ساعت رو دراز کش بودم و هزار بار مرا بخوان رو پلی کردم حالا با چه انگیزه ای و به چه دلیلی برخیزم؟ هیچ
-
3
1398/09/03 05:57
چی میتونه خوشحالم کنه ؟ اینکه یه نفر داشته باشم که روزی نیم ساعت براش کتاب بخونم و خر ذوق بشم . تو هستی ولی فقط تو منو داری من ندارمت حتی به اندازه ی نیم ساعت....
-
2
1398/09/03 05:16
حرف بزن چی بگم هرچی دلت میخاد بگو (دلم هیچی نمیخاد فقط نبودتو رو میخاد )
-
1
1398/09/03 04:44
نگرانشم وخوب میدونم در این موقعیت اگر کنارش میبودم قطعا آدم مفیدی بودم ولی نیستم خودمو ازش دریغ کردم به هزار و یک دلیل مسخره . میرسد آن روز که باید!