به شدت آدم تنوع طلبی ام نمیتونم جایی ساکن بشم و ریشه بزنم و زندگی کنم کلافه میشم حتی اگه دنج ترین گوشه دنیا هم مال من باشه فقط برای چند روز قابل تحمله
تو بگو مرغ سرکنده ای که بی آشیانه
عذاب وجدان دارم که میتونستم کنارش باشم و قطعا حالش بهتر میبود ولی نیستم دریغ کردم خودمو
تو بگو چه کسی باید باشه که نیست؟ اینکه نیست رو میبخشی؟
کنارم نشسته و داره به دوستش انتگرال یاد میده خوب صحبت میکنه ولی زیادی پر ادعاست .انتگرال آموز دیشب تا نصف شب بیدارم نگه داشته و گله وشکایت از دست شوهرش و هر ثانیه آه کشیده از اینکه من چقدر خوشبختم و آرزو دارد جای من باشد.نیم ساعت بعد به طرز خیلی مسخره ای با نیمچه یار دعوا کردم
10+6
از ۱۸ ساعت شبانه روز 10+6 ساعت رو دراز کش بودم و هزار بار مرا بخوان رو پلی کردم حالا با چه انگیزه ای و به چه دلیلی برخیزم؟ هیچ
چی میتونه خوشحالم کنه ؟
اینکه یه نفر داشته باشم که روزی نیم ساعت براش کتاب بخونم و خر ذوق بشم .
تو هستی ولی فقط تو منو داری من ندارمت حتی به اندازه ی نیم ساعت....
نگرانشم وخوب میدونم در این موقعیت اگر کنارش میبودم قطعا آدم مفیدی بودم ولی نیستم خودمو ازش دریغ کردم به هزار و یک دلیل مسخره . میرسد آن روز که باید!